تبليغاتX
سخنان ماندگار -

 

بر روي ساحل استاده ام . يك كشتي در كنار من بادبان هاي سفيدش را به روي نسيم صبحگاهي مي گشايد و آماده مي شود تا در اقيانوس آبي حركت كند . او نمادي از زيبايي و قدرت است . مي ايستم و تماشايش مي كنم تا اين كه عاقبت مانند تكه اي از ابر سفيد كه در محل تلاقي دريا و آسمان پديد مي آيد فرسنگ ها از من دور مي شود .

انگاه يك نفر در كنارم مي گويد : " او رفت" . اما او فقط از محدوده رويت من بيرون رفته است ؛ همين و بس . وقتي او از كنار من گذشت داراي دكل ، بادبان و تنه سنگيني بود و اكنون هم به همان بزرگي و قدرت است و مي رود تا بار خود را به مقصد برساند .

گر چه اندازه او به تدريج در حيطه ديد و رويت من كوچك و ناچيز شد ، اما او ذره اي از بزرگي و عظمتش را از دست نداده و درست در همان لحظه اي كه فردي در كنار من مي گويد : " او رفت ! " چشم هاي ديگري به تماشاي او مي نشيند و صدا هاي ديگر فرياد بر مي آورد كه : " او آمد " و اين مفهوم مرگ در حيات مادي است .

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 1:12 توسط aso |

 





Powered by WebGozar