انسان همچون ستونی از نور در میان خرابه های بابل ، نینوا ، پالمیر و بمبئی ایستاد و در همان حال سرود جاودانگی سر داد :
بگذار زمین هر آنچه را که داده است باز پس گیرد .
زیرا من ، انسان ، پایانی ندارم .
یک بار دستم را از مه پر کردم .
سپس دستم را باز کردم ، بیا و ببین ، مه به کرمی بدل شده بود .
دستم را بستم و دوباره گشودم ، در میان گودی دستم انسانی ایستاده بود ، سیمایی غمگین داشت و به بالا می نگریست .
باز هم دستم را بستم ، وقتی آن را گشودم چیزی جز مه ندیدم .
اما ترانه ای شنیدم در نهایت زیبایی .