تبليغاتX
سخنان ماندگار - جبران خلیل جبران:

 

انسان همچون ستونی از نور در میان خرابه های بابل ، نینوا ، پالمیر و بمبئی ایستاد و در همان حال سرود جاودانگی سر داد :

بگذار زمین هر آنچه را که داده است باز پس گیرد .

زیرا من ، انسان ، پایانی ندارم .

 

یک بار دستم را از مه پر کردم .

سپس دستم را باز کردم ، بیا و ببین ، مه به کرمی بدل شده بود  .

دستم را بستم و دوباره گشودم ، در میان گودی دستم انسانی ایستاده  بود ، سیمایی غمگین داشت و به بالا می نگریست .

باز هم دستم را بستم ، وقتی آن را گشودم چیزی جز مه ندیدم .

اما ترانه ای شنیدم در نهایت زیبایی .

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 1:15 توسط aso |

 





Powered by WebGozar