تبليغاتX
سخنان ماندگار

.....

و هنگامی که سیبی را با دندان می شکافی در دل با او بگو: «تخم های تو در تن من خواهند زیست، و شکوفه های فردای تو  در دل من خواهند شکفت، و عطر تو نفس من خواهد بود، و ما با هم در همه فصلها شادی خواهیم کرد».

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 21:26 توسط aso |

 

هنگامی که عشق فرا می خواندتان

از پی اش بروید

گر چه راهش سخت و ناهموار باشد

هنگامی که بالهای عشق در بر می گیردتان

خود را در آن بالها رها کنید

گر چه در لابه لای پرهایش تیغ باشد

و زخمی تان کند

و هنگامی که با شما سخن می گوید

باورش کنید

گر چه طنین کلامش

رویاهایتان را بر هم زند

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 0:49 توسط aso |

 

عشق ژرفای راستین خود را نمی شناسد مگرآنکه لحظه ی جدایی فرا رسد .

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 0:41 توسط aso |

به من مي گويند: اگر برده اي را خفته ديدي بيدارش مكن شايد خواب آزادي را مي بيند و من به آنها مي گويم: اگر برده اي را خفته ديديد بيدارش كنيد و آزادي را برايش توصيف كنيد.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 17:38 توسط aso |

فرزانه کسی است که خدا را دوست می دارد و او را می ستاید.شایستگی آدمی ریشه در کردار و اندیشه او دارد نه در رنگ باورها نژاد و القاب او زیرا از یاد مبر دوست من که فرزند آگاه یک چوپان برای یک ملت گرامی تر از وارث نا آگاه تاج وتخت پدر است. آگاهی تنها نشانه شرافت توست مهم نیست که فرزند کیستی و از کدام نژادی.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 23:44 توسط aso |

خدایا به من آرمشی عطا فرما تا بپذیرم:

آنچه را که نمی توانم تغییر دهم.

شهامتی ده: تا تغییر دهم آنچه را که می توانم.

بینشی ده: که تفاوت این دو را بدانم.

و فهمی ده:

که متوقع نباشم تمام مردم دنیا مطابق میل من عمل نمایند.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 0:56 توسط aso |

 

انسان همچون ستونی از نور در میان خرابه های بابل ، نینوا ، پالمیر و بمبئی ایستاد و در همان حال سرود جاودانگی سر داد :

بگذار زمین هر آنچه را که داده است باز پس گیرد .

زیرا من ، انسان ، پایانی ندارم .

 

یک بار دستم را از مه پر کردم .

سپس دستم را باز کردم ، بیا و ببین ، مه به کرمی بدل شده بود  .

دستم را بستم و دوباره گشودم ، در میان گودی دستم انسانی ایستاده  بود ، سیمایی غمگین داشت و به بالا می نگریست .

باز هم دستم را بستم ، وقتی آن را گشودم چیزی جز مه ندیدم .

اما ترانه ای شنیدم در نهایت زیبایی .

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 1:15 توسط aso |

 





Powered by WebGozar